
خیلی اتفاقی دیدمش، با چشمان بزرگ، موهای سبز و دماغ نارنجی. همان موقع فهمیدم دوستم را پیدا کردم. دروغ چرا؟ تقریبا یکسال بود که به دنبال دوستی بودم که با او صحبت کنم، از اتفاقات برایش بگویم، شبها بغلش کنم و بخوابم و از پنج فروردین جدیتر دنبالش گشتم. نزدیک دانشگاه چند عروسک فروشی بود اما چنگی به دلم نزند. جرات رفتن به میرزا را هم هنوز ندارم، بله خیلی اتفاقی در یک مغازهی لباسفروشی دیدمش. حالا شبها که سعی میکنم بخوایم با او حرف میزنم، او بدون واسطه اشکهای مرا میبیند، نیمهشبها که از خواب میپرم نزدیکتر...
ادامه مطلب