گریز آن دو قیر مذابی که دیشب روی قلبم ریخته شد، توانایی هر حرکتی را از من سلب کرد، روی تختم دراز کشیده بودم و در میان خواب و بیداری فکر کردم و تصمیماتی گرفتم، البته کتاب هم خواندم... کتاب سخت خوانی بود، سه نسل که هر یک به نوعی درگیر جنگ و نابرابریهای حاصل از آن شدند. دو بسته آلبالو خشکه و یک بسته آلبالو یخزده خوردم تا بتوانم ادامه دهم... البته که با افت فشار مواجه شدم و به نکبتی برای خودم آب قند درست کردم اما حالم بهتر شد...یکی از تصمیماتی که گرفتم این بود که پروندهی اداپت فرزند را ببندم،
برچسب:
نویسنده: آریا رستمیان
خواب عجیبی دیدم، خواب دیدم اینجا مطلبی نوشتم در مورد اتفاقاتی که در این چند سال رخ داده... بدون اینکه چیزی از قلم بیفته همه چیز را شفاف نوشتهام... و فردی؟ را بابت رفتارش بازخواست کردهام... یکی از جملاتم این بود *یک روز نقطههایی که اتمام چرا هایم گذاشتهام را بر میدارم، دست انها را میگیرم و میروم و چراها را به جان آن فرد میاندازم و بدون چراها باز میگردم.*
یا در مورد مسائل مالی و شغلیام نیز در خوابم شفاف بودم... تعلیق از دانشگاه، شغل کنونیام ، پرداختهای ماهانهای که دو سال با صلاحدید
برچسب:
نویسنده: آریا رستمیان

در خانهی لکلکی مشغول آشپزی هستم... فقط خودم و خواهرجان و مامان متوجه میشوند در این چند کلمه چه میزان شادی نهفته است... خواهر جان ناباورانه میگوید*یعنی تو زز ی خودمون هستی؟ *
بله من زز ی خودمون هستم و دارم به تنظیمات کارخانه باز میگردم...
بعد نوشت. دستپختم را علاوه بر انسانها، تدی (توله سگ همسایه) و حنایی (مرغ پسرک سیه چشم و سیه مو) دوست داشتند.
برچسب:
نویسنده: آریا رستمیان
هفتهای طوفانی در پیش است، عروسی دعوتیم، تولد پسرک سیهچشم و سیهمو است، دهمین سالگرد آقای محمودآبادی است... مقدمات کارها برای هر سه را تقریبا با خواهرجان انجام دادیم و برای هریک برنامهریزیهای لازم را انجام دادیم.مامان رضایت داد برای آقای محمودآبادی مراسم نگیریم ... خودمان و هر فردی دوست داشت سر مزار برویم و بعد هم خیرات بدهیم و فردی را رسمی دعوت نکنیم...
عروسی را که مهمان هستیم و ظاهر مرتب و آراسته و هدیه لازم داریم.اما تولد... برای تولد حدود دو هفته است که مشغولیم ... به جرات میتوانم بگویم
برچسب:
نویسنده: آریا رستمیان
در آیینه که خودم را نگاه میکنم، موهایم دسته دسته سفید شدهاند و چون دو سال بود که کوتاه بودند، سفیدیها به چشم نمیآمد.البته که ناراحت سفید شدن موهایم نیستند اتفاقا میتوانم وسط بحث جدی به موهایم اشاره کنم و با خنده بگویم من این موها را در آسیاب سفید نکردم و بخندم...و ژست دانای کل بگیرم و بگویم *این رشتهها را به نقد جوانی خریداریهام*
اگر روزی تصمیم بگیرم، موهایم را رنگ نکنم، به نظرم زیبا میشوم... زنی با موهای ابری...پینوشت. میگه *انتظارت از پارتنرت چیه؟* میخندم...میگه *زهرمار جدی باش... *
برچسب:
نویسنده: آریا رستمیان
چیزهایی هست که گفتنی نیست، در واقع گوشی برای شنیدنشان نیست، این چیزهای ناگفتنی لزوما ناراحتکننده نیستند... لزوما استرس و پانیک و تروما نیستند... اما هستند، وجود دارند، رسوب میکنند، میشوند جای دندان روی پایین انگشت شست... نق نق و ناله دارم فراوان ! اینجا هم که چاه ویل...پینوشت یک. لوبیا و کینوا، گذاشته بوده بپزه که مثلا سالاد درست کنم که سوخت.
پی نوشت دو. حساب کتاب مالیام بر سر یک اشتباه که مسئولش هم من نیستم و بانک مسئولش هست بهم ریخته و روز بعد باید قبل از شرکت، برم بانک.پینوشت سه. بک ق
برچسب:
نویسنده: آریا رستمیان
آدم حسابی در هفتهی اخیر، به سبب عروسی، تولد و سالگرد، با آدمهای زیادی معاشرت کردم و یادم آمد، من چهقدر از نظر دیگران (نه صرفا از منظر جنسیتی) دوست داشتنی هستم، آدمها به من به دلیل اینکه زهرا هستم، احترام میگذارند، دوستم دارند، از من مشاوره میگیرند، با من در مورد مشکلاتشان گپ میزنند، نظر من برایشان تعیین کننده است، با اصرار مرا به مهمانیها و دورهمیهایشان دعوت میکنند و از من میخواهند با دختران و پسران جوانترشان، وقت بگذرانم و حتی با ایشان به سفر بروم... حتی زنی مهربان و بینهایت
برچسب:
نویسنده: آریا رستمیان
استابلایزرزنِ زخمیِ ایستادهاستابلایزریکی از نکرانیهام، حل شد و خوشحالم.این روزها، حالم در نوسان است. اما همین که هست، خوب است.میپرسد*دقیقا دنبال چی هستی؟* اگر پاسخی که در ذهنم هست را بگویم، میترسد و نگران میشود. میگویم*هیچی* و میخندم، میخندد و میکوید*دنبال راههای جدید به فنا رفتن هستی؟* باز هم میخندم و میگویم *هیچی! ...*( اما واقعا دنبال چی هستم، دنبال این هستم که دوام بیاورم خوشحال باشم و گاهی برای خوشحال بودن و دوام آوردن، نیاز به تغییر دوز و دارو است و اداپته شدن با این تغییرات زم
برچسب:
نویسنده: آریا رستمیان
اصلا به من (تو) چه؟زنِ زخمیِ ایستادهاصلا به من (تو) چه؟*ف* حدود پانزده سال از من کوچکتر است و حدود ۴ ماه است که مدیر واحدی شده که من با آن واحد مستقیم کار میکنم، همان هفتهی اول، مرا تئاتر دعوت کرد من هم پذیرفتم... و احساس کردم، دوست دارد با من صمیمی باشد(البته که بخش بسیار زیادی از این صمیمیت در جهت منافع کاریاش بود، برای منی که اصلا در باغ منفعت نیستم و صرفا کارم را انجام میدهم، رفتارش خندهدار بود اما اجازه دادم، رفتارش را ادامه دهد...) مرا در جریان زندگی شخصیاش گذاشت از همسرش و نحوهی
برچسب:
نویسنده: آریا رستمیان
"اگر صلح رو میخوای، باید برای جنگ آماده باشی" "اگر کاری را انجام بدی، محکوم میشی و اگر کاری را انجام ندی، محکوم میشی"
برچسب:
نویسنده: آریا رستمیان
برچسب:
نویسنده: آریا رستمیان
ظرف خواستنم خالی شده! نه که نخوام، نمیتونم بخوام. خواستن توانستن نیست. خواستن با ظرف خالی، نفرینی ابدی است.بخواهی و نتوانی دردی بیدرمان است، مثل سرطان است ابتدا یک سلول را درگیر میکند و بعد متاستاز رخ میدهد. تو میمانی و کرور کرور سلولهای سرطانی که به هیچ درمانی پاسخ نمیدهند.
برچسب:
نویسنده: آریا رستمیان
برچسب:
نویسنده: آریا رستمیان
هر روز میتابد به من/ خورشید سوزانم به تن اما منم تکرار عشق/ میسوزم و رویین بدن
برچسب:
نویسنده: آریا رستمیان
برچسب:
نویسنده: آریا رستمیان