گریز - تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 22:05
گریز آن دو قیر مذابی که دیشب روی قلبم ریخته شد، توانایی هر حرکتی را از من سلب کرد، روی تختم دراز کشیده بودم و در میان خواب و بیداری فکر کردم و تصمیماتی گرفتم، البته کتاب هم خواندم... کتاب سخت خوانی بود، سه نسل که هر یک به نوعی درگیر جنگ و نابرابری‌های حاصل از آن شدند. دو بسته آلبالو خشکه و یک بسته آ...
خواب دیده‌ام - تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 22:05
خواب عجیبی دیدم، خواب دیدم اینجا مطلبی نوشتم در مورد اتفاقاتی که در این چند سال رخ داده... بدون اینکه چیزی از قلم بیفته همه چیز را شفاف نوشته‌ام... و فردی؟ را بابت رفتارش بازخواست کرده‌ام... یکی از جملاتم این بود *یک روز نقطه‌هایی که اتمام چرا هایم گذاشته‌ام را بر می‌دارم، دست ان‌ها را می‌گیرم و می‌...
آشپزی … - تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 22:05
در خانه‌ی لک‌لکی مشغول آشپزی هستم... فقط خودم و خواهرجان و مامان متوجه می‌شوند در این چند کلمه چه میزان شادی نهفته است... خواهر جان ناباورانه می‌گوید*یعنی تو زز ی خودمون هستی؟ *بله من زز‌ ی خودمون هستم و دارم به تنظیمات کارخانه باز می‌گردم... بعد نوشت. دست‌پختم را علاوه بر انسان‌ها، تدی (توله سگ همس...
هفته‌‌ی پیش‌رو - تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 22:05
هفته‌ای طوفانی در پیش است، عروسی دعوتیم، تولد پسرک سیه‌چشم و سیه‌مو است، دهمین سالگرد آقای محمودآبادی است... مقدمات کارها برای هر سه را تقریبا با خواهرجان انجام دادیم و برای هریک برنامه‌ریزی‌های لازم را انجام دادیم.مامان رضایت داد برای آقای محمودآبادی مراسم نگیریم ... خودمان و هر فردی دوست داشت سر م...
بسیار سیه، سفید کردست، دوران سپهر لاجوردی - تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 22:05
در آیینه که خودم را نگاه می‌کنم، موهایم دسته دسته سفید شده‌اند و چون دو سال بود که کوتاه بودند، سفیدی‌ها به چشم نمی‌آمد.البته که ناراحت سفید شدن موهایم نیستند اتفاقا می‌توانم وسط بحث جدی به موهایم اشاره کنم و با خنده بگویم من این موها را در آسیاب سفید نکردم و بخندم...و ژست دانای کل بگیرم و بگویم *ای...
بنشینم و … - تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 22:05
چیزهایی هست که گفتنی نیست، در واقع گوشی برای شنیدن‌شان نیست، این چیزهای ناگفتنی لزوما ناراحت‌کننده نیستند... لزوما استرس و پانیک و تروما نیستند... اما هستند، وجود دارند، رسوب می‌کنند، می‌شوند جای دندان روی پایین انگشت شست... نق نق و ناله دارم فراوان ! اینجا هم که چاه ویل...پی‌نوشت یک. لوبیا و کینوا،...
آدم حسابی - تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 22:05
آدم حسابی در هفته‌ی اخیر، به سبب عروسی، تولد و سالگرد، با آدم‌های زیادی معاشرت کردم و یادم آمد، من چه‌قدر از نظر دیگران (نه صرفا از منظر جنسیتی) دوست داشتنی هستم، آدم‌ها به من به دلیل اینکه زهرا هستم، احترام می‌گذارند، دوستم دارند، از من مشاوره می‌گیرند، با من در مورد مشکلات‌شان گپ می‌زنند، نظر من ب...
استابلایزر - تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 16:28
استابلایزرزن‌ِ زخمیِ ایستادهاستابلایزریکی از نکرانی‌هام، حل شد و خوشحالم.این روزها، حالم در نوسان است. اما همین که هست، خوب است.می‌پرسد*دقیقا دنبال چی هستی؟* اگر پاسخی که در ذهنم هست را بگویم، می‌ترسد و نگران می‌شود. می‌گویم*هیچی* و می‌خندم، می‌خندد و می‌کوید*دنبال راه‌های جدید به فنا رفتن هستی؟* با...
اصلا به من (تو) چه؟ - تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 16:28
اصلا به من (تو) چه؟زن‌ِ زخمیِ ایستادهاصلا به من (تو) چه؟*ف* حدود پانزده سال از من کوچک‌تر است و حدود ۴ ماه است که مدیر واحدی شده که من با آن واحد مستقیم کار می‌کنم، همان هفته‌ی اول، مرا تئاتر دعوت کرد من هم پذیرفتم... و احساس کردم، دوست دارد با من صمیمی باشد(البته که بخش بسیار زیادی از این صمیمیت در...
سیمپسونها، فصل اول، قسمت دوم - تاریخ: 1403/4/14 ساعت: 19:12
[unable to retrieve full-text content]"اگر صلح رو میخوای، باید برای جنگ آماده باشی" "اگر کاری را انجام بدی، محکوم میشی و اگر کاری را انجام ندی، محکوم میشی"
آسمان هر کجا همین رنگ است؟ - تاریخ: 1403/4/14 ساعت: 19:12
حفرهای در قلبم پیدا شده که خالی است، میگوید" خیلی خوب توانستی خودت را مدیریت کنی، من وقتی دیدمت،دنبال آسایشگاه خصوصی برات میگشتم تا آنجا بستری شوی و رسیدگیشان خوب باشد و کمترین آزار را ببینی"بله منِ کرگدن، تا اکنون توانسته ام، دوام بیارم، حالا باید ببینم چه باید بکنم؟ به مهاجرت فکر میکنم. این شهر دی...
ع.ج.ز - تاریخ: 1403/3/2 ساعت: 12:44
ظرف خواستنم خالی شده! نه که نخوام، نمیتونم بخوام. خواستن توانستن نیست. خواستن با ظرف خالی، نفرینی ابدی است.بخواهی و نتوانی دردی بیدرمان است، مثل سرطان است ابتدا یک سلول را درگیر میکند و بعد متاستاز رخ میدهد. تو میمانی و کرور کرور سلولهای سرطانی که به هیچ درمانی پاسخ نمیدهند. Adblock test (Why?)
دماغ نارنجیِ قشنگم - تاریخ: 1403/3/2 ساعت: 12:44
خیلی اتفاقی دیدمش، با چشمان بزرگ، موهای سبز و دماغ نارنجی. همان موقع فهمیدم دوستم را پیدا کردم. دروغ چرا؟ تقریبا یکسال بود که به دنبال دوستی بودم که با او صحبت کنم، از اتفاقات برایش بگویم، شبها بغلش کنم و بخوابم و از پنج فروردین جدیتر دنبالش گشتم. نزدیک دانشگاه چند عروسک فروشی بود اما چنگی به دلم نز...
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی - تاریخ: 1402/9/23 ساعت: 14:26
[unable to retrieve full-text content]هر روز میتابد به من/ خورشید سوزانم به تن اما منم تکرار عشق/ میسوزم و رویین بدن
اضغاث احلام - تاریخ: 1402/9/13 ساعت: 23:53
برای بار چندم از خواب پریدم و اتفاقات رو مرور کردم. در فضایی بین خواب و بیداری، یاد حرفهای زنی افتادم، حدود ده سال و چندماه پیش، انگار این روزها و شبهای من را پیش گویی کرده بود، گفته بود" اصلا فکر نکن که این اتفاق برای تو رخ نمیدهد، من ایشان را خوب میشناسم، چهارتا کار میتونی انجام بدی، مثل من، مثل ا...
بهتر یا بدتر؟ - تاریخ: 1402/9/1 ساعت: 18:02
نمیدونم، خوشحال باید بشم یا ناراحت، اما بالاخره تونستم در موردی چیزی که خیلی آزارم میداد، عکس العمل آتشفشانی نداشته باشم. یک احساس خشم قوی که با چند دقیقه سکوت و چندتا قطره اشک تموم شد. میتونم در این مورد مثنوی بنویسم. Adblock test (Why?)
همچنان خواهم خواند، همچنان خواهم راند - تاریخ: 1402/9/1 ساعت: 18:02
اتفاقی که افتاد یکی از هولناکترین درسهای زندگی را به من آموخت.حتی وقتی مستندات نشانشان دادم راهی صحرای کربلا شدند، سخت بود؟ بله سختترین بزنگاه زندگی تا به امروز، حتی چیزی فراتر از مرگ.هیچ فردی، هیچ مسئولیتی را نپذیرفت و برپا کنندگان آتش، شعلههای آتش را سمت خودم پرتاب کردندو تن و روان من، در کشاکش ات...
به سکوتِ سرد ِزمان، به خزانِ زرد ِزمان - تاریخ: 1402/9/1 ساعت: 18:02
امروز سی آبان است، زهرای سی آبان، با زهرای سی مهر و حتی با زهرای بیست مهر، متفاوت است. دروغ چرا؟ دلم برای زهراهای گذشته (گذشته در حد چهل روز ) تنگ شده است. Adblock test (Why?)
به شاعر/ عصر طلایی شعر روس/ ترجمه حمیدرضا آتش بر آب - تاریخ: 1402/7/24 ساعت: 16:33
ای شاعر ! گرامی مدار، عشق مردمی را.قیل و قال مدایح پرشور، به آنی خواهد گذشت.قضاوت نابخزدان را خواهی شنید و خندهی مردمانی سرد رااماتو استوار، آرام و وهمناک باقی بمان. Adblock test (Why?)
آدرین - تاریخ: 1402/7/9 ساعت: 22:21
[unable to retrieve full-text content]من خالهی پسری سیه مو و سیه چشم شدم.