امروز بالاخره بعد از یک ماه جلسه پشت جلسه، در جلسه گروه مثل یک عضو پذیرفته شده باهام برخورد شد. زن بودگی و جوان بودن در یک جمع مردانه که میانگین سن شان دوبرابر سن من است سخت بود(است)؟پاسخی برایش ندارم... راستش انگار از وقتی معلم شده ام، معلم افرادی که از من بزرگتر هستند، حقوق شان بیشتر است، اغلب پست های مهم تری از من دارند، دیگر سخت نیست ... در هرحال یا پذیرفتند یا بهش پذیراندم که من هم عضوی از جلسات هفتگی هستم و هستم!!!! در راه برگشت مادر یکی از دوستان سالیان دورم به همراه خودش و خواهرش را دیدم، البته با خواهرش هم دوست بودم.... هیچ وقت متوجه نشدم چرا دوستی مان در وسط زمین و زمان رها شد و چرا با وجود این که من ختم برادرشان رفتم، هیچ کدام شان ختم بابا نیامدند و حتی تسلیت نگفتند.... انتظار دارم؟ نمی دانم اما در آن دوران فهمیدم حضور دوستانم در آن روزهای سخت مرهمی بر غم ام بود و بار سوگم را سبک می کرد.
ما را در سایت یک سال دیگر هم گذشت و .... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 92