ولی تو مشکی ات رو بپوش - تاریخ: 1398/12/10 ساعت: 2:56
وقتی خبر فوت بابا را به پدربزرگم (بابای مامان، آقا علی آقا) میدهند، همراه مادربزرگ و خالهام میآیند خونهی مامانم، که به مامانم بگویند چه اتفاقی افتاده است، آقا علی آقا به مامانم میگوید" مرضیه، سرکار ممد رو برق گرفته ولی تو مشکیات روxa0بپوش".xa0اگر من کارهای بودم نوبل دادن خبر بد را به آقا علی آقا مید...
اول آبان - تاریخ: 1398/12/10 ساعت: 2:56
بالاخره آبان از راه رسید، برای منی که شیفتهی تولد و روز تولدم هستم، آبانها حال و هوایی دیگر دارد. خوشحالم که یک آبان دیگر را میبینم.
دیگرانی شبیه به من - تاریخ: 1398/12/10 ساعت: 2:56
روستایی که به آن منسوب هستیم ، چنل تلگرام دارد و نمیدانم چرا من هم عضوش هستم من تاکنون آن روستا را ندیدم و احتمالا هیچ گاه نیز نخواهم دید، در هر حال دیروز اطلاعیه زده بودند که از طرف دامپزشکی مرکز، ف
اواخر آبان - تاریخ: 1398/12/10 ساعت: 2:56
در طی این سالها، اینجا همیشه کلیدش در دستانم بود و این یک هفته، گویا دیگری قفلش کرده بود و کلیدش را هم خورده بود!xa0
این روزها - تاریخ: 1398/12/10 ساعت: 2:56
آنفلونزا همه جا را گرفته است، آلودگی هوا همه جا را گرفته است،سیاهی و جور همه جا را گرفته است، بدکرداری و بد رفتاریِ چرخ، گسترده شده،اما در میان این همه سیاهی، چند سوسوی نور وجود دارد، خونه، خونهu200eی مامان و خونهی خواهر کوچیکه!"یاد بعضی نفراترزق روحم شدهاستوقت هر دلتنگیسویشان دارم دستجراتم میبخشدرو...
قصهu200e های خوب؟ برای بچههای خوب؟ - تاریخ: 1398/12/10 ساعت: 2:56
چند روز است که در ذهنم داستان خانوادهای در رفت و آمد است، مختصات زمانی داستان حدودxa0 هفتاد سال پیش در تهران است. داستان زن و مردی است که چندسال است ازدواج کردهاند و بچه دار نشدهاند، اسم مرد جانعلی ا
جای مردان سیاست، بنشانید درخت تا هوا تازه شود. - تاریخ: 1398/12/10 ساعت: 2:56
روزهای ترسناکی است، روزهای از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود است.مامان میگوید" اگر هم جنگ شود چیزی نمیشود، مگر هشت سال جنگ شد چی شد؟اون موقع جوون بودم و بچهی کوچیک داشتم و بابات هم جبهه بود، الان نه بابات هست، نه بچهی کوچیک دارم، نه جوونم!نترس اگر جنگ بشه چیزی نمیشه!"
به گل و پنجره بسپار که برمیگردی! - تاریخ: 1398/12/10 ساعت: 2:56
مامان زنگ میزند و میگوید:" فلان جا، تظاهرات است، نریها. بابات نیست بیاد درت بیاره، منم نمیدونم کجا میبرنت، بیام دنبالت." حالا بابا طرفدار سرسخت نظام بود.فکر میکنم مرگ انسانها را لطیف میکند، با
مشتی کاه می ماند برای بادها - تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 8:29
ماهیِ سفیدِ سفره ی هفت سین مان تبدیل به خوراک گل پر(ی) شد. ماهیِ سخت کوشی بود همان روز اول که رفتیم ماهی بخریم، بر اثر اشتباه فروشنده از لگن بیرون پرت شد و زنده ماند,، چند بار موقع عوض کردن آب شان هم ب
می رفت و گرد راهش، از دود آه تیره/ نیلوفرانه در باد پیجیده تاب خورده - تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 8:29
امروز سر یک ساعتی می شود دو سال که بابا نیست. علیرغم همه اختلافات ریز و درشتی که داشتیم دو سال است که نیست. این که خاک سرد است، حرف یاوه ای بیش نیست. جای خالی اش تیر میکشد تا مغز استخوانم میرود، قلب
کی دیده که شب بمونه - تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 8:29
روزهای سیاهِ سختی است. میدونم که این سیاهی و سختی تمام می شود اما این بار گویا من هم تمام می شوم. گندترین و کثافت ترین شوخی ای را که میشد فکرش را کرد، طبیعت کرد.xa0 خوشحالی ناگهانی و بعد غم ناگهانی، انبساط و انقباض ناگهانی و بعد هم ترک خوردن های بسیار. همه چیز منطقی و طبیعی است اما این میزان درد و ر...
ّبگذار و بگذر - تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 8:29
بالاخره امروز صدای مدیر آموزش مان درآمدxa0 که مشکلی پیش اومده؟ که با همه چیز موافقت می کنید و مخالف برنامه ای نیستید؟xa0 بالاخره اعتراضی، مخالفتی؟ خیلی آرام جواب دادم: نه ! چه مشکلی؟
دلم کپک زده آه!!! - تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 8:29
گاهی فکر می کنم من به خودم بدهکارم. میزان زیادی تشویق و مهربانی و دلگرمی به خودم بدهکارم. خیلی از خودم انتظار داشتهام، به خودم سخت گرفتهام. از خودم حمایت نکردهام. خودم را مجبورم کردهام شرایط را بپذیرم. بهترین روزهای زندگیام گاهی به گند کشیده است، در برابر ناملایمت و شرایط سخت زندگی دوام آوردهام.xa0
چیزهایی هست که نمی فهمی - تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 8:29
حالم چه طور است؟ چه سوال خنده داری! چون در هر صورت جوابش این است که خوبم!!!چه خوبی ؟چه خوشی ؟ روزگار خوبی نیست و من به دنبال راه حل می گردم برای مساله ای که از اول مساله نبوده یا فقط از دید من مساله بوده!کاش یاد گرفته بودم با هر فردی مول خودش رفتار کنم !!! شاید این بار راه حلی یافتم .
یخچال مهربانم که نسبت به من بی تفاوت نیستی - تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 8:29
اگر روزی مجموعه یادداشت هایی با عنوان دل نوشته هایی برای یخچال,، مشهور شد و جوایز بین المللی را درو کرد....
صراحی لبریز - تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 0:22
پیشانی ام، عرصه جنگ لشگر عثمانی و ایران شده است، لشگر عثمانی هجوم می آورد و لشگر ایران با وجود دلاوری و شجاعت های فراوان قلع و قمع می شود و فرمانده دوباره نیروی جدید می فرستد به میدان جنگ. چشم هایم هم محل قرارگیری مجروحان شده، چشم راستم اردوی عثمانی هاست و چشم چپم اردوی ایرانی ها.... کرور کرور مرض و...
استخوان لای زخمِ زخمی - تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 0:22
امروز بالاخره بعد از یک ماه جلسه پشت جلسه، در جلسه گروه مثل یک عضو پذیرفته شده باهام برخورد شد. زن بودگی و جوان بودنxa0 در یک جمع مردانه که میانگین سن شانxa0 دوبرابر سنxa0 منxa0 است سخت بود(است)؟پاسخی برایش ندارم... راستش انگار از وقتی معلم شده ام، معلم افرادی که از من بزرگتر هستند، حقوق شان بیشتر ا...
نوشتن - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 17:33
[unable to retrieve full-text content]نوشتن خوب است.
زمین ز اردی بهشت گشته بهشت برین - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 17:33
[unable to retrieve full-text content]یک اردی بهشت دیگر هم از راه رسید.
یک نفر در را به روی حضرت پاییز باز کند - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 17:33
[unable to retrieve full-text content]یک پاییز دیگر آمد.