*ف* حدود پانزده سال از من کوچکتر است و حدود ۴ ماه است که مدیر واحدی شده که من با آن واحد مستقیم کار میکنم، همان هفتهی اول، مرا تئاتر دعوت کرد من هم پذیرفتم... و احساس کردم، دوست دارد با من صمیمی باشد(البته که بخش بسیار زیادی از این صمیمیت در جهت منافع کاریاش بود، برای منی که اصلا در باغ منفعت نیستم و صرفا کارم را انجام میدهم، رفتارش خندهدار بود اما اجازه دادم، رفتارش را ادامه دهد...) مرا در جریان زندگی شخصیاش گذاشت از همسرش و نحوهی انتخابش و ... گذاشت، من در جریان تنشش با واحدهای دیگر بودم و صرفا گوش میدادم و گاهی هم میگفتم*بابا مهم نیست! به درک! بذار هر کاری میخوان انجام بدن و ....*
چندبار هم دوستان همسرش را به من معرفی کرد که با ایشان دیت بروم و تنها نمانم (در جهت صلاح خودم) که گفتم*من اگر بخوام برای خودم کیس بیابم، مییابم و نیازی به معرفی نیست.* چند روز با من سرسنگین شده بود اما دوباره احساس صمیمیت کرد و مبهوت روحیهی بیخیالی من شده بود..
. چند روز پیش گفت *تو چرا به خودت نمیرسی؟ برو کت شلوار بخر رنگهای پاستیلی خیلی بهت میاد..* گفتم*من حوصله خرید کردن ندارم و ...* از او اصرار و از من انکار...
امروز خیلی مثلا یواشکی و در جهت صلاح خودم (من نمیدونم این صلاح من و حقوق من چی هست که همه میدانند و برایش نگران هستند و برایش تعیین تکلیف میکنند جز خودم ....) گفت*لباس و ظاهر در نحوهی قضاوت آدمها خیلی مهم هست...به ظاهرت برس و برو کت و شلوار پاستیلی با چندتا نیمتنهی مشکی و سفید بخر...*
خندیدم و نگاهش کردم... بعد از حدود یک دقیقه گفت*اصلا به من چه، برو پولهات رو کتاب بخر ببینم آخرش چی میشه ؟* باز هم من نگاهش کردم دیگه چیزی نگفت و رفت.
یاد سوسن افتادم، از چند قاره آنسوتر فردی (که در قارهای آنسوتر تر زندگی میکرد) را برای دوستی با من در نظر گرفته بود که به قول سوسن*عشق دکترا و موی بلند بود*
به سوسن گفتم *من به درد این نمیخورم، من موهام کوتاه هست، مگه اینکه صبر کنه تا موهام بلند شه...* و چهقدر برای این حرفم خندیدیم و من از سوسن، فحش (سوسن مثل نقل و نبات فحشهای رکیک میداد البته وقتی میخواست به من فحش دهد، به قول رعایت میکرد و در حد خر و گاو برایم کافی بود) شنیدم.
برچسب:
نویسنده: آریا رستمیان