خرید بک لینک

گریز

گریز

آن دو قیر مذابی که دیشب روی قلبم ریخته شد، توانایی هر حرکتی را از من سلب کرد، روی تختم دراز کشیده بودم و در میان خواب و بیداری فکر کردم و تصمیماتی گرفتم، البته کتاب هم خواندم... کتاب سخت خوانی بود، سه نسل که هر یک به نوعی درگیر جنگ و نابرابری‌های حاصل از آن شدند. دو بسته آلبالو خشکه و یک بسته آلبالو یخ‌زده خوردم تا بتوانم ادامه دهم... البته که با افت فشار مواجه شدم و به نکبتی برای خودم آب قند درست کردم اما حالم بهتر شد...

یکی از تصمیماتی که گرفتم این بود که پرونده‌ی اداپت فرزند را ببندم، علیرغم قول‌های مساعدی که خواهرجان و مامان در مورد نگهداری بچه بهم دادند، خیلی فکر کردم که مامان و خواهرجان، چسبی برای رساندن من به خواسته‌هایم نیستند و دور از انصاف است که ایشان را درگیر مساله‌‌ی خودم کنم و استقلال‌شان ولو برای چند سال صرف کمک کردن به من برای رسیدن به خواسته‌ام باشند، تا همین الان هم بیش از حد به من کمک کرده‌اند، هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که در هرجلسه‌ای که با وکیلم داشتم پسرک سیه‌چشم و سیه‌مو را آماده می‌کرد و با من می‌آمد و روز محضر هم مرخصی گرفت و با پسرک آمد...مامان هم با سکوت خاص خودش و صبوری‌اش بیش از آن‌چه لازم بود به من و مشکلاتم پرداخته است.. بنابراین این پرونده را می‌بندم شاید در زمان و مکان دیگری این پرونده را باز کردم و شاید هم برای همیشه بسته ماند.

برچسب: نویسنده: آریا رستمیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:05

صفحه بندی