در آیینه که خودم را نگاه میکنم، موهایم دسته دسته سفید شدهاند و چون دو سال بود که کوتاه بودند، سفیدیها به چشم نمیآمد.
البته که ناراحت سفید شدن موهایم نیستند اتفاقا میتوانم وسط بحث جدی به موهایم اشاره کنم و با خنده بگویم من این موها را در آسیاب سفید نکردم و بخندم...و ژست دانای کل بگیرم و بگویم *این رشتهها را به نقد جوانی خریداریهام*
اگر روزی تصمیم بگیرم، موهایم را رنگ نکنم، به نظرم زیبا میشوم... زنی با موهای ابری...
پینوشت. میگه *انتظارت از پارتنرت چیه؟* میخندم...
میگه *زهرمار جدی باش... *
میگم *من یه حرفی میزنم بعد که ماجرا جدی میشه، بید بید میلرزم و به غلط کردن خودم راضی میشم*
میگه *حالا فرض کن ماجرا جدی باشه و تو هم بید بید نلرزی*
تا میخوام دهانم رو باز کنم... میگه *خره گفتم انتظارت! بدیهیات یک رابطه سالم رو تحت عنوان انتظاراتت به من قالب نکن*
یه کم اخم میکنم که مثلا ناراحت شدم... بعد میگم *بشه در مورد جزییات باهاش حرف بزنم* یه لبخند ناشی از رضایت میزنه و میره....
برچسب:
نویسنده: آریا رستمیان